دو روز پیش مانی رو بردیم ختنه کردیم. نمی دونم فلسفه این ختنه کردم چیه. اگر چیز خوبیه چرا خدا به شکل ختنه شده انسان رو نیافرید. مگه نمگیم خدا خودش بهتر از انسان نیازهاش رو میدونه و اون رو به بهترین شکل آفریده، پس ختنه کردن یعنی چی، اینجوری که ما داریم توی آفرینش دست میبریم. به هر حال ما مانی رو ختنه کردیم فقط به این دلیل که توی این جامعه بدنیا اومده و اینجا داره زندگی میکنه.
طفلی بچم خیلی اذیت شد. تقریبا ۴۵ دقیقه عملش طول کشید. چون دیگه بزرگ شده از روش انداختن حلقه استفاده نکردن و بطور سنتی جراحی کردن و بخیه زدن. فکر کنم بیشتر ترسیده بود تا اینکه درد بکشه. چون بی حسی موضعی کرده بودند و بعد دست پای بچه رو روی تخت بسته بودند تا تکون نخوره و عمل کرده بودند و مانی از این وضعیت حسابی ترسیده بود. البته مانی بچه خیلی صبوریه و جیغ و گریه فقط تو بیمارستان بود، تو خونه خیلی آروم شد.
دیروز همونجوری که دکتر گفته بود خواستم پانسمان مانی رو بردارم و حمامش کنم. چسبش رو کندم اومدم گاز روش رو بردارم دیدم چسبیده کنده نمیشه. چربش کردم بعد از چند دقیقه خواستم بردارمش باز هم جدا نشد سفت سفت چسبیده بود. حالا هر دفعه که به باند دست میزنم مانی اشکش درمیاد و نق نق و جیغ... روشوئی رو پر آب ولرم کردم مانی رو نشوندم توش باز هم کنده نشد. اومدم به منشی دکتر زنگ زدم گفت ببرش حمام تو حمام کنده میشه. بردمش حمام باز هم کنده نشد. دوباره زنگ زدم گفتند بیارش اورژانس تا خودمون بکنیم. این کارها از ساعت 11 تا 3 طول کشید. ساعت 3 بردمش اورژانس دکتر اورژانس تا دید یه پوزخندی بهم زد و گفت اینو نتونستی بکنی بعد به پرستار گفت سرم بیار بریز روش بکن. پرستار اومد سرم ریخت کشید اما هر کاری کرد کنده نشد(مثل قصه ها شده) دکتر اورژانس هم اومد اون هم نتونست بکنه این دفعه من با غیظ یه نگاهی به دکتره کردم که جواب پوزخندش رو داده باشم. دیگه دیدن نمی تونن به دکترش زنگ زدن. اون هم گفت سر راهم به مطب مییام اونجا. بعد از یک ساعت انتظار توی اورژانس دکتر زنگ زد که ترافیکه من نمی تونم بیام تو بیا مطب. حالا هوا هم سرد برف هم داره می یاد. یه تاکسی گرفتم رفتیم مطب. آقای دکتر هنوز نرسیده بود. بعد از یک ربع آقا تشریف آوردن. و ما رو فرستاد پیش یه آقای دیگه. اون بیشعور (ببخشید) هم با بی رحمی تمام باند گاز رو گرفت و کشید. مانی دیگه ضعف کرد. خون جیغ .......... خیلی بد بود.می خواستم بهش بگم احمق(باز هم ببخشید) اگه قرار به اینجور کشیدن بود که هم من هم پرستار می تونستیم اینکار رو بکنیم.
حالا از ساختمون اومدم بیرون یه تاکسی گرفتم بریم خونه تا سوار تاکسی شدم برف شروع شد. آقای راننده هم چند تا خیابون جلوتر ما رو پیاده کرد گفت برفه نمی برمتون. رفتم آژانس می گم تاکسی. میگه برفه تاکسی نداریم. دیگه داشت اشکم درمی یومد زنگ زدم بابای مانی اومد و ماشین گرفت و رفتیم.
طفلک مانی هر وقت سر و کارش به بیمارستان می یوفته یه حال حسابی بهش میدن.