یک سالگی
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸ 

پارسال در چنین روزی ساعت ٩:۴٢ فرشته کوچولوی من برای همیشه بالهاش رو کنار گذاشت و اومد که برای همیشه پیش من بمونه. تولدت مبارک عزیزم.


کلمات کلیدی:
 
راه رفتن
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ 

دیروز به کلاس رفته بودم وقتی با همسری رفتیم خونه مامانم دنبال مانی. خواهرم گفت که مانی امروز به تنهایی دو قدم راه رفته و بعدش هم با کلی التماس برای من و باباش هنرنمایی کرد و سه قدم جلو رفت. پسرم راه افتادنت مبارک باشه تو این روزهای دود و آتش و خون فقط تویی که لبخند به لبهایمان مینشونی. و از طرفی وقتی میبینمت ته دلم خالی میشه که اگه این تلاشها به ثمر نرسه فردای تو چی میشه.  


کلمات کلیدی:
 
نون و پنیر
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ 

من و مامانم امروز ناهار نون و پنیر و چایی شیرین خوردیم. آنقده خوشمزه بود که خدا می دونه. من همش دوست دارم غذاهای بزرگ آ‌ رو بخورم. مامانم همش برام سوپهای بدمزه و بی نمک درست میکنه. ولی مامان بزرگم دور از چشم مامانم غذاهای خوشمزه خوشمزه خودشو میده می خورم. برای همینه مامان بزرگم و دوست دارم و هروقت از خونه مامان جون میام خونه خودمون گریه می کنم. خوب من دیگه برم لالا کنم. بای بای.


کلمات کلیدی:
 
غلت زدن
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧ 

امروز مانی برای اولین بار از پشت به روی شکم غلت زدهورا. تا دیروز نمی تونست اینجوری غلت بزنه. اما امروز یهو دیدم داره اینکار رو میکنه. در ضمن از امروز سینه خیز هم میره هورا اما نه به جلو بلکه به عقب میره و یا دور خودش میچرخه. سر زدن کارهای جدید از بچه خیلی خوشحال کننده است. چون نشانه سلامتی و بزرگ شدن اونهاست. چند روزی هم هست که با دهنش صدا درمیاره. من اینو یادش ندادم. خودش یاد گرفته. یه صدایی درمیاره که بهش میگن "شیشکی" خجالتبچه ام از حال افتاده تو  خط این کارها خدا آخر عاقبتش رو بخیر کنه.

هنوز جای ختنه اش خوب نشده. بخیه هاش نیفتادن و زخمهاش هم خشک نشدن. از روز جمعه کمتر پوشکش میکنم تا زخمش خشک بشه. ولی مثل اینکه این باز گذاشتن ها باعث شده سرما بخوره. از عصر به بعد خیلی بدقلقی کرده، اگه فردا هم همینطوری باشه میبرمش دکتر. ایشالا چیزی نیست و فردا صبح سرحال بیدار میشه و با خنده هاش بهم صبح بخیر میگه بغل.

 


کلمات کلیدی:
 
ختنه
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧ 

دو روز پیش مانی رو بردیم ختنه کردیم. نمی دونم فلسفه این ختنه کردم چیه. اگر چیز خوبیه چرا خدا به شکل ختنه شده انسان رو نیافرید. مگه نمگیم خدا خودش بهتر از انسان نیازهاش رو میدونه و اون رو به بهترین شکل آفریده، پس ختنه کردن یعنی چی، اینجوری که ما داریم توی آفرینش دست میبریم. به هر حال ما مانی رو ختنه کردیم فقط به این دلیل که توی این جامعه بدنیا اومده و اینجا داره زندگی میکنه.

طفلی بچم خیلی اذیت شد. تقریبا ۴۵ دقیقه عملش طول کشید. چون دیگه بزرگ شده از روش انداختن حلقه استفاده نکردن و بطور سنتی جراحی کردن و بخیه زدن. فکر کنم بیشتر ترسیده بود تا اینکه درد بکشه. چون بی حسی موضعی کرده بودند و بعد دست پای بچه رو روی تخت بسته بودند تا تکون نخوره و عمل کرده بودند و مانی از این وضعیت حسابی ترسیده بود. البته مانی بچه خیلی صبوریه و جیغ و گریه فقط تو بیمارستان بود، تو خونه خیلی آروم شد.

دیروز همونجوری که دکتر گفته بود خواستم پانسمان مانی رو بردارم و حمامش کنم. چسبش رو کندم اومدم گاز روش رو بردارم دیدم چسبیده کنده نمیشه. چربش کردم بعد از چند دقیقه خواستم بردارمش باز هم  جدا نشد سفت سفت چسبیده بود. حالا هر دفعه که به باند دست میزنم مانی اشکش درمیاد و نق نق و جیغ... روشوئی رو پر آب ولرم کردم مانی رو نشوندم توش باز هم کنده نشد. اومدم به منشی دکتر زنگ زدم گفت ببرش حمام تو حمام کنده میشه. بردمش حمام باز هم کنده نشد. دوباره زنگ زدم گفتند بیارش اورژانس تا خودمون بکنیم. این کارها از ساعت 11 تا 3 طول کشید. ساعت 3 بردمش اورژانس دکتر اورژانس تا دید یه پوزخندی بهم زد و گفت اینو نتونستی بکنی بعد به پرستار گفت سرم بیار بریز روش بکن. پرستار اومد سرم ریخت کشید اما هر کاری کرد کنده نشد(مثل قصه ها شده) دکتر اورژانس هم اومد اون هم نتونست بکنه این دفعه من با غیظ یه نگاهی به دکتره کردم که جواب پوزخندش رو داده باشم. دیگه دیدن نمی تونن به دکترش زنگ زدن. اون هم گفت سر راهم به مطب مییام اونجا. بعد از یک ساعت انتظار توی اورژانس دکتر زنگ زد که ترافیکه من نمی تونم بیام تو بیا مطب. حالا هوا هم سرد برف هم داره می یاد. یه تاکسی گرفتم رفتیم مطب. آقای دکتر هنوز نرسیده بود. بعد از یک ربع آقا تشریف آوردن. و ما رو فرستاد پیش یه آقای دیگه. اون  بیشعور (ببخشید) هم با بی رحمی تمام باند گاز رو گرفت و کشید. مانی دیگه ضعف کرد. خون جیغ .......... خیلی بد بود.می خواستم بهش بگم احمق(باز هم ببخشید) اگه قرار به اینجور کشیدن بود که هم من هم پرستار می تونستیم اینکار رو بکنیم.

حالا از ساختمون اومدم بیرون یه تاکسی گرفتم بریم خونه تا سوار تاکسی شدم برف شروع شد. آقای راننده هم چند تا خیابون جلوتر ما رو پیاده کرد گفت برفه نمی برمتون. رفتم آژانس می گم تاکسی. میگه برفه تاکسی نداریم. دیگه داشت اشکم درمی یومد زنگ زدم بابای مانی اومد و ماشین گرفت و رفتیم.

طفلک مانی هر وقت سر و کارش به بیمارستان می یوفته یه حال حسابی بهش میدن.

 


کلمات کلیدی:
 
تولد مامان
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧ 

امروز روز تولد مامان بودهورا. بابا براش کیک شکلاتی و گل خریده بود. مامانم میگه من تو این روز تشکیل شدمسوال. امروز بابا جونم از من و مامان کلی عکس گرفت این اولین عکسهای دو نفره مونه.


کلمات کلیدی:
 
100 روزگی
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧ 

صدمین روز تولدت مبارک باشه پسرم ایشالا ١٢٠ ساله بشی. امروز روز نامزدی من و بابا هم هست. کلی برنامه دارم می خوام جشن بگیرم. اما با این اوضاع بوجود آمده نمی دونم میشه یا نه.  آخه از صبح که بیدار شدم شوفاژها خاموشه و خونه سرده. احتمالا مجبوریم امروز رو بریم خونه مامان جون.گریه(می خواستم امروز کیک بپزم)


کلمات کلیدی:
 
دو ماهگی
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ 

امروز دو ماهه که از تولد پسرم میگذره. این دو ماه پر از لحظه های خوب و بد بود. مثل اولین لحظه ای که دیدمش، هر بار که حس میکنم نگاهش و حواسش به منه، خنده های شیرین و نازش وای نمی دونید وقتی دهنشو باز میکنه و لثه های بی دندونش معلوم میشه دلم چجوری غنج میره. ایشالا همه کسایی که منتظر یه مهمون کوچولو هستند خونشون سبز بشه. وای از وقتی که مشکلی براش پیش می یاد. البته همیشه سعی میکنم خودم کنترل کنم و خونسرد باشم اما دلم همچین آتیش میگیره که نگو. مثل اون روزی که رفته بودیم آزمایش بدیم و کلی خون ازش گرفتن. طفلی بچم هنوز جون نگرفته بود و توی سه هفته فقط ١٠٠ گرم اضافه کرده بود و پرستاره هم نامردی نکرد و به اندازه یه آدم بزرگ ازش خون کشید. بعدش رفتم خونه خواهرم که به بیمارستان نزدیکه برای اینکه باید ادرارش رو هم جمع میکردم که چشمتون روز بد نبینه یهو مانی غش کرد. حالا من هی میزدم روی صورتش و تکونش میدادم و میگفتم مانی پاشو مانی پاشو انگار نه انگار مانی همینجوری بیهوش روی دستام بود و اصلا تکون نمی خورد خیلی ترسیده بودیم فکر کردیم مرده خواهرم داشت گریه هم میکرد. زود لختش کردم و آب خنک روی صورت و شکمش ریختم. یهو جیش کرد و چشماش رو باز کرد و شروع کرد به جیغ کشیدن و ما کلی خوشحال شدیم. یا اون اتفاقی که خونه مامان جون براش افتاد خیلی وحشتناک بود ولی به خیر گذشت.

گاهی وقتها فکر میکنم این روزها چقدر داره زود میگذره و گاهی اوقات هم فکر میکنم مانی خیلی وقته به من آویزونه و این احساس من تماما به خوشی و ناخوشی آقا مانی بستگی داره.

توی پستهای بعدی خاطره زایمان رو مینویسم هنوز عکسهای اتاق مانی رو هم نذاشتم. آخه این آقا کوچول روز جشن سیسمونیش به دنیا اومد و همه رو غافلگیر کرد و کاسه کوزه منو به هم ریخت.

این هم عکس مانی داغ داغه همین الان گرفتم


کلمات کلیدی: