اردو
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ 

دیروز مانی برای اولین بار به اردو رفت. از طرف مهد کودک برده بودنشون پارک پرواز برای بادبادک هوا کردن و بادکنک بازی. فکرش رو بکن مانی رفته اردو یه بچه دو ساله که هنوز نمی تونه حرف بزنه و به تنهایی غذا بخوره و کارهاش رو انجام بده. هم بامزه است هم خنده دار. 

 

امروز هم شاد و خندان راه افتادیم بطرف مهد، همینکه به جلوی پله های ورودی رسیدیم زد زیر گریه و .............. دوید رفت روی صندلی حیاط نشست. تا اینکه آتوسا (به قول خودش آتو) اومد بغلش کرد و با گریه بردش سر کلاس. وقتی هم رفتم دنبالش دیدم به به تو مهد جشن تولد یکی از بچه هاست و بزن و برقصی بر پا بود که نگو. مانی هم مثل اینکه رفته بود و دامبالی دام رقصیده بود و کلی بقیه رو خوشحال کرده بود. 

 

امروز وقتی ازش پرسیدم مهد خوب بود؟ با رضایت تائید کرد. خوشحالم که بهش خوش گذشته.


کلمات کلیدی:
 
مهد کودک
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩ 

امروز سومین روز بود که مانی رو به مهد کودک بردم. روز اول کمی گریه و زاری کرد ولی دیروز و امروز به زور از مهد آوردمش خونه، البته هر سه روز 1 تا 2 ساعت بیشتر اونجا نبود و من هم توی حیاط مهد نشسته بودم. فردا قراره تمام وقت یعنی از ساعت 8 تا 2.5 بزارمش و خودمم هم به کلاسم برسم. کمی از این بابت استرس دارم اگه بهونه منو بگیره تا وقتی که منو نبینه آروم نمیشه. خدا کنه فردا روز خوبی براش باشه.


کلمات کلیدی:
 
گود بای پارتی
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ 

امروز سر ظهر رفتیم گود بای پارتی اونم چی زیر درخت. ماشالا آرتین چه تپل خانی بود برای خودش. مانی هم که منو کشت و پریسا رو کچل کرد. همش دنبال سگ و گربه ها اینور اونور میرفت. فردا صبح امیر و پریسا و آرتین به سانفرانسسیسکو پرواز دارن. ایشالا هر کجا هستند موفق باشن. 

مانی هر روز داره شیطون تر میشه باید زودتر تا دیوونه نشدم بذارمش مهد کودک. 


کلمات کلیدی:
 
یک سالگی
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸ 

پارسال در چنین روزی ساعت ٩:۴٢ فرشته کوچولوی من برای همیشه بالهاش رو کنار گذاشت و اومد که برای همیشه پیش من بمونه. تولدت مبارک عزیزم.


کلمات کلیدی:
 
راه رفتن
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ 

دیروز به کلاس رفته بودم وقتی با همسری رفتیم خونه مامانم دنبال مانی. خواهرم گفت که مانی امروز به تنهایی دو قدم راه رفته و بعدش هم با کلی التماس برای من و باباش هنرنمایی کرد و سه قدم جلو رفت. پسرم راه افتادنت مبارک باشه تو این روزهای دود و آتش و خون فقط تویی که لبخند به لبهایمان مینشونی. و از طرفی وقتی میبینمت ته دلم خالی میشه که اگه این تلاشها به ثمر نرسه فردای تو چی میشه.  


کلمات کلیدی:
 
نون و پنیر
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ 

من و مامانم امروز ناهار نون و پنیر و چایی شیرین خوردیم. آنقده خوشمزه بود که خدا می دونه. من همش دوست دارم غذاهای بزرگ آ‌ رو بخورم. مامانم همش برام سوپهای بدمزه و بی نمک درست میکنه. ولی مامان بزرگم دور از چشم مامانم غذاهای خوشمزه خوشمزه خودشو میده می خورم. برای همینه مامان بزرگم و دوست دارم و هروقت از خونه مامان جون میام خونه خودمون گریه می کنم. خوب من دیگه برم لالا کنم. بای بای.


کلمات کلیدی:
 
غلت زدن
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧ 

امروز مانی برای اولین بار از پشت به روی شکم غلت زدهورا. تا دیروز نمی تونست اینجوری غلت بزنه. اما امروز یهو دیدم داره اینکار رو میکنه. در ضمن از امروز سینه خیز هم میره هورا اما نه به جلو بلکه به عقب میره و یا دور خودش میچرخه. سر زدن کارهای جدید از بچه خیلی خوشحال کننده است. چون نشانه سلامتی و بزرگ شدن اونهاست. چند روزی هم هست که با دهنش صدا درمیاره. من اینو یادش ندادم. خودش یاد گرفته. یه صدایی درمیاره که بهش میگن "شیشکی" خجالتبچه ام از حال افتاده تو  خط این کارها خدا آخر عاقبتش رو بخیر کنه.

هنوز جای ختنه اش خوب نشده. بخیه هاش نیفتادن و زخمهاش هم خشک نشدن. از روز جمعه کمتر پوشکش میکنم تا زخمش خشک بشه. ولی مثل اینکه این باز گذاشتن ها باعث شده سرما بخوره. از عصر به بعد خیلی بدقلقی کرده، اگه فردا هم همینطوری باشه میبرمش دکتر. ایشالا چیزی نیست و فردا صبح سرحال بیدار میشه و با خنده هاش بهم صبح بخیر میگه بغل.

 


کلمات کلیدی:
 
ختنه
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧ 

دو روز پیش مانی رو بردیم ختنه کردیم. نمی دونم فلسفه این ختنه کردم چیه. اگر چیز خوبیه چرا خدا به شکل ختنه شده انسان رو نیافرید. مگه نمگیم خدا خودش بهتر از انسان نیازهاش رو میدونه و اون رو به بهترین شکل آفریده، پس ختنه کردن یعنی چی، اینجوری که ما داریم توی آفرینش دست میبریم. به هر حال ما مانی رو ختنه کردیم فقط به این دلیل که توی این جامعه بدنیا اومده و اینجا داره زندگی میکنه.

طفلی بچم خیلی اذیت شد. تقریبا ۴۵ دقیقه عملش طول کشید. چون دیگه بزرگ شده از روش انداختن حلقه استفاده نکردن و بطور سنتی جراحی کردن و بخیه زدن. فکر کنم بیشتر ترسیده بود تا اینکه درد بکشه. چون بی حسی موضعی کرده بودند و بعد دست پای بچه رو روی تخت بسته بودند تا تکون نخوره و عمل کرده بودند و مانی از این وضعیت حسابی ترسیده بود. البته مانی بچه خیلی صبوریه و جیغ و گریه فقط تو بیمارستان بود، تو خونه خیلی آروم شد.

دیروز همونجوری که دکتر گفته بود خواستم پانسمان مانی رو بردارم و حمامش کنم. چسبش رو کندم اومدم گاز روش رو بردارم دیدم چسبیده کنده نمیشه. چربش کردم بعد از چند دقیقه خواستم بردارمش باز هم  جدا نشد سفت سفت چسبیده بود. حالا هر دفعه که به باند دست میزنم مانی اشکش درمیاد و نق نق و جیغ... روشوئی رو پر آب ولرم کردم مانی رو نشوندم توش باز هم کنده نشد. اومدم به منشی دکتر زنگ زدم گفت ببرش حمام تو حمام کنده میشه. بردمش حمام باز هم کنده نشد. دوباره زنگ زدم گفتند بیارش اورژانس تا خودمون بکنیم. این کارها از ساعت 11 تا 3 طول کشید. ساعت 3 بردمش اورژانس دکتر اورژانس تا دید یه پوزخندی بهم زد و گفت اینو نتونستی بکنی بعد به پرستار گفت سرم بیار بریز روش بکن. پرستار اومد سرم ریخت کشید اما هر کاری کرد کنده نشد(مثل قصه ها شده) دکتر اورژانس هم اومد اون هم نتونست بکنه این دفعه من با غیظ یه نگاهی به دکتره کردم که جواب پوزخندش رو داده باشم. دیگه دیدن نمی تونن به دکترش زنگ زدن. اون هم گفت سر راهم به مطب مییام اونجا. بعد از یک ساعت انتظار توی اورژانس دکتر زنگ زد که ترافیکه من نمی تونم بیام تو بیا مطب. حالا هوا هم سرد برف هم داره می یاد. یه تاکسی گرفتم رفتیم مطب. آقای دکتر هنوز نرسیده بود. بعد از یک ربع آقا تشریف آوردن. و ما رو فرستاد پیش یه آقای دیگه. اون  بیشعور (ببخشید) هم با بی رحمی تمام باند گاز رو گرفت و کشید. مانی دیگه ضعف کرد. خون جیغ .......... خیلی بد بود.می خواستم بهش بگم احمق(باز هم ببخشید) اگه قرار به اینجور کشیدن بود که هم من هم پرستار می تونستیم اینکار رو بکنیم.

حالا از ساختمون اومدم بیرون یه تاکسی گرفتم بریم خونه تا سوار تاکسی شدم برف شروع شد. آقای راننده هم چند تا خیابون جلوتر ما رو پیاده کرد گفت برفه نمی برمتون. رفتم آژانس می گم تاکسی. میگه برفه تاکسی نداریم. دیگه داشت اشکم درمی یومد زنگ زدم بابای مانی اومد و ماشین گرفت و رفتیم.

طفلک مانی هر وقت سر و کارش به بیمارستان می یوفته یه حال حسابی بهش میدن.

 


کلمات کلیدی: